مرگ خودنويس
آنقدر که با کامپيوتر بودم و کيبورد
از دست برفت آن قلم شيک ِ "واترفورد"
بي جوهر و لب تشنه درين گوشه تلف شد
با آمدن Window و پيدا شدن Word
با اينهمه، اين مرگ غم انگيز خوشش باد
گر در وطنم بود شکنجه شده ميمرد!
یادش به خیر ! چقدر خوب بود ولى حیف که فقط عمرش کوتاه بود!
یادمه وقت اومدنش که میشد خیلى بی تاب میشدم.همیشه رو لباش خنده بود .یادمه که همیشه مى گفت: تنها نگرانیم تویى مى زدم زیر خنده بهش مى گفتم آره....آره.....ناقلا همیشه قرقر مى کرد هى بهم گیر مى داد منم به خاطر اینکه لجشو در بیارم باهاش یه کمى شوخى مى کردم....یه روز قرار بود باهم بریم بیرون بستنى بخوریم کمى دیر کرد موقعى که امد به لباسش نگاه کردمو بلند گفتم رفتى بستنى خوردى بى معرفت...؟؟؟؟؟؟ یه دفعه گفت: من ننننننننننننه بخدا نرفتم.... به جون خودم نرفتم.... اشاره به لباسش کردم گفتم پس این چیه ؟؟؟؟ تا پایینو نگاه کرد زدم به دماغش گفتم اینم بخاطر دیر اومدنت .....زد زیر خنده گفت:اى کلک....باورتون میشه اون گلى خالا نباشه چقدر سخته.....
حرفاش خیلى شیرین بودن و خودش هم مهربون.....یادمه وقتى خبرش به گوشم رسید که حالش بده یه دفعه یه حس غریب بهم دست داد. احساس کردم یه اتفاق مى خواد بیفته!!!! اتفاقى که خدا تمام سنگینى انو گذاشته رو دوشم ولى بازم به خودم میگفتم چیز مهمى حتما نیست خوب میشه.... ولى تو همین حس بودم که کم کم اشکامم سرازیر شدن.... بدنم شروع کرد به لرزیدن.... با خودم گفتم چته...؟؟؟؟ چرا اینجورى شدى...؟؟؟؟ چرا مى لرزى؟؟؟؟.... یه دفعه پاهام سست شدن نشستم رو زمین رفتم طرف تلفن.... تلفن رو برداشتم زنگ زدم به دوستم که همسایه گلى اینا بود تا گوشى رو برداشت با یه حس غمگین گفت بله...تا صدامو شنید که گفتم سلام یه دفعه سکوت حاکم شد فقط صداى نفس کشیدن عمیق مى شنیدم دو سه بار صداش کردم جواب نداد... بلاخره یه دفعه با صداى لرزان بهم گفت جانم..جانم..و یه دفعه بغضى که انگار چند سال بود فقط تو خودش غرق شده بود ترکید...و با همون صدا بهم گفت بردنش بیمارستان....تا اینو شنیدم گوشى از دستم افتاد تواون موقع انگار ایندفعه خدا تمام سنگینى دنیا رو گذاشت رو دوشم....حالم دیگه از اونى که بود بتر شد و ............. دیگه خودتون مى دونین بقیه ماجرا چى شد ......
یادمه اون روز آخرى که همدیگه رو دیدیم موقع رفتن خیلى باهاش شوخى مىکردم بعد تو همین بین بهم گفت:میدونى واسه دو دوست چه مثلى به نظر من مهمترین مثله که گفتن...؟؟؟؟ بهش گفتم نمى دونم.... گفت: ( وفا گر نباشد وعده کفر است...) اونجا بود که درآوردم دستشو گرفتم و تو دستم فشار دادم و بهش گفتم گلى خیلى دوست دارم خیلى قد تمام قطره هاى بارون که تا بخوان برسن به چشمات رام میشن.... نمى دونم چى شد تو اون لحظه اینو بهش گفتم ولى احساس کردم از اونى که هست بیشتر دوستش دارم.....موقعى که پاشد بره به سمت خونه، اونقدر امید تو چشماش دیدم که براى ثانیه اى هم فکر نکردم که شاید این، یه شروع براى تموم شدنش باشه.
گاهى با خودم میگم کاش اینقدر خوب نبود.کاش اونقدر دوستم نداشت...میدونم هیچ کى نمیمیتونه به اندازه اون دوستم داشته باشه.میدونم بدون اون دیگه باید دوست داشتنو فراموش کنم.....
آخه همیشه همه رو با اون مقایسه میکنم .هر چیزى رو...هر عشقى رو... هر دوست داشتنى رو... ولى هیچ کى که اون نمیشه . امروز همش تو فکرش بودم مگه میشه یه لحظه هم از یاد بردش.کلى اشک ریختم تا بلکه آروم بشم ولى نشدم.
دلم تنگ است
دلم برای دیدنش تنگ است
کى رخ مى نماید؟؟؟؟
نمیدانم!!!!نمیدانم!!!
|
كاش اي تنها اميد زندگي مي توانستم فراموشت كنم در لهيب سينه خاموشت كنم كاش احساس نياز ديدنت از وجودم چون وجودت دور بود كاش نمي ديدم تو را در آن نگاه كاش آن روز چشم هايم كور بود. آیا این سخن از روی بی تابی معشوق است که به عاشق مهر میورزد یا از روی نفرت به عشقی ناخواسته که به عاشق میفهماند که اگر بشود و بتواند هر آنجه درآرزوی خود به زبان می آورد روزی به انجام رساند.
| |
بعضی میگن درد بی درمانه . وقتی آدم به معشوقش می رسه
آیا بازم بد درد یه؟ یا میشه گفت بی درمانه؟
چرا اصلا عاشقی رو به درد تشبیه کردن؟
امشب یا بهتر بگم صحر گاه امروز خیلی دلم گرفته....
زد به سرم که این وبلاگو بنویسم تا هم یه خاطراتی واسم
بمونه هم باهاش درد و دل کنم هم از نظرات شما عزیزان که
مثل من دلتون میگیره
یا تجربه ای دارید استفاده کنم. راستی
شما وقتی دلتون میگیره چکار می کنید؟هاهاها
منتظر نظراتتون هستم.



